شهاب الدين احمد سمعانى
481
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
مهينى و حماء مسنونى 19 و قبضهء خاكى را چندين كوباكوب و گيراگير محبّت چه در خور است . اى درويش ! او - جلّ جلاله - همه چيزها كه بركشيد به سزاى او بركشيد ، باز آدمى را كه بركشيد به سزاى خود بركشيد . اگر ايشان را به سزاى ايشان بركشيدى و به سزاى ايشان فروبردى ، نه مؤمنان را نواخت مؤبّد آمدى 20 ، و نه كافران را عقوبت مخلّد . به جرم 21 يك ساعته عذاب و عقوبت ابد ، به طاعت يك ساعته مثوبت مخلّد . آسمان را به سزاى آسمان بر كشيد و زمين را همچنين ، اما آدم را به سزاى خود بركشيد . چون آسمان و زمين كه خلعت يافتند به حشمت تو يافتند ، اگر حرمت و حشمت تو نبودى در جيد عرش مجيد اين خلعت كى افكندى كه الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى . و اگر كارگاه نظر تو نبودى سوى آسمان ، آسمان اين تشريف كى يافتى كه إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ . و اگر مخيّم جلالت سلطنت تو نبودى بر رخسار اين دايرهء غبرا اين نواخت كى يافتى كه و الارض فرشناها فنعم الماهدون . أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ . اگرچه ربّ العزّة را دبير نگويند ، ليكن از عزيزى تو ما آن كرديم كه دبيران كنند . اى در ازل من ترا ، وى در ابد تو مرا و من ترا ، إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً . دوران 22 باشند كه چون ايشان را خلعت دهند از دكّان بزّار آرند ، اما چون عزيزى را خلعت دهند از گردن خود بركشند و بر گردن او افكنند . نور آفتاب و ضياى قمر و زينت كواكب جمله براى تو است ، چون تو نباشى يكى را كور كنيم ، و ديگر را سياه كنيم ، و سديگر را فروريزانيم ، آسمان را درنورديم ، زمين را بدل كنيم . إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ وَ إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ . ملكان ملك آبادان كنند ، ما ملك بيران 23 كنيم . چرا چنين كنيم ؟ زيرا كه ايشان / b 161 / به ملك عزيزاند ، آبادان كنند ، ما به ملك عزيز نيستيم 24 ملك به ما عزيز است ، گيتى خراب كنيم تا عالميان بدانند كه همگنان به ما عزيز بودند ، چون قهر ما پديد آمد ماه را جاه نماند ، آفتاب را قدر و آب نماند ، آفتاب ظاهر را روى سياه كنيم ، اما آفتاب حقيقى را كه امروز نهان است و آن آفتاب معرفت است در دل هر مؤمنى آشكارا كنيم . زمين را بساط تو گردانيدم چون تو نباشى بساط چه كنند ، آسمان را سقف تو ساختيم چون تو نباشى سقف چه كند ، ستاره را دليل تو گردانيم چون تو نباشى دليل چه كنند ، آفتاب طبّاخ تو است چون تو نباشى طبّاخ چه كند ، ماه شمع تو است چون تو نباشى شمع به چه كار آيد .